دیروز پیامی از یکی از همکاران دریافت کردم که بسیار من را بهت زده و البته خجالت زده کرد. چه زود همه ما یادمان رفت که پنج سال پیش در این روزها چه شرایطی داشتیم. چگونه همه ما آشفته و حیران بودیم و نمیدانستیم چه کنیم؟
هراسان و دل نگران از سلامت و آینده خود و نزدیکانمان. شرایطی که نسل ما و قبل از ما فقط در جنگ تحمیلی مانند آن را تجربه کرده بود .همه جا پر از ترس و اخبار راست و دروغ. نمیدانستیم کی و کجا و با چه موجودی مواجه خواهیم شد؟ اگر گرفتار شدیم آیا درمانی هست؟ سم پاشی خیابانها و ضد عفونی در و دیوار و مواد غذایی چقدر کمک میکند؟ نمیدانستیم قرنطینه بهتر است یا زدن ماسک و فاصله گذاری اجتماعی؟ همه جا را پلاستیک کشیده بودیم تا مبادا آلوده نشویم.
ششم اسفند ماه که گذشت سالروز شهادت اولین شهید سلامت نرجس خانعلی زاده بود. کسی که در راه مقابله با ویروس منحوس کرونا جان خود را فدا کرد.
در ایامی که همه از هم دوری میکردند، فرزندان از پدر و مادر سالمندشان دور میشدند تا مبادا بیماری منتقل بشود، مدارس و ادارات و کارخانجات تعطیل شد تا از گسترش بیماری جلوگیری شود، کسانی بودند که بی محابا به جنگ یک موجود نادیده و ناشناخته رفتند. پرستاران، پزشکان و همه کادر غیور سلامت به دل خطر زدند و در شرایطی که نه دارویی بود و نه واکسنی، جانانه ایستادند.
آنها انگ « بیمارستانی بودن» را به جان خریدند ولی به مردمی که از آنها دوری میکردند پشت نکردند. فرزندان و پدر و مادر خود را در خانه تنها گذاشتند، روزها و هفته ها به منزل نیامدند تا مبادا کسی آسیب ببیند. عید را در بیمارستان ماندند تا عزیزانشان در امان باشند.
آنها که همواره با کمبود و نامهربانی در حرفه شان مواجه بودند دم برنزدند چرا که زمانه جنگ بود و دفاع از حریم سلامت کشور واجب و گلایه حرام. از یک ماسک یکبار مصرف بارها استفاده کردند، چون دستکش نداشتند دستهایشان را هر دو دقیقه میشستند و ضد عفونی میکردند.
آنها نظاره گر هموطنان و عزیزانی بودند که مثل گل پر پر میشدند و برای آنها میگریستند و وقتی پدری، مادری، فرزندی یا خواهر و برادری را به سلامت ترخیص میکردند و به آغوش خانواده میفرستادند اشک شوق میریختند. در غم از دست دادن همکار و هم شیفتی شان داغدار بودند ولی هیچگاه روپوش سفید را از تن در نیاوردند.
دلشان خوش بود که رهبرشان و رئیس جمهورشان و همه مردم ایران زحماتشان را دیدند و تشکر کردند و امیدوار بودند که جامعه بعد از کرونا باز هم یادش باشد که چه روزهائی را گذراندند.
اما افسوس که هنوز پنج سال نشده همه چیز را فراموش کردیم. حتی در تقویم هم ردپایی از این حادثه عظیم دیده نمیشود. ما در نهادهای سلامت هم توجهی به این روزها نداشتیم و پرستاران همچنان درگیر مشکلات و گرفتاریهای خود هستند.
هنوز پرستاران درگیر معیشت و اضافه کار و کمبود نیرو و کمبود امکانات هستند. هنوز هم سازمانهای اداری معتقدند نمیتوانند باب جداگانه ای برای کارکنان سلامت باز کنند. هنوز هم پرستار باید بعد از هفت ماه حاصل دسترنج خود را دریافت کند.
بدتر از همه که گناهی نابخشودنی است برخی ایثارگران سلامت دوران کرونا هنوز به دنبال یک شغل حداقلی هستند تا روزگار را بگذرانند. هنوز با قرار دادهای 89 روزه مانند کارگر فصلی با آنها رفتار میشود و دولت و مجلس ناتوان از اجرای تعهدات خود در قبال این ایثارگریها.
چون هنوز باور نداریم خطر پاندمی بعدی خیلی از ما دور نیست. هنوز معتقد نیستیم اگر کارکنان جان برکف سلامت نبودند امروز نه اقتصاد داشتیم و نه امنیت. کارکنان سلامت حتما وظیفه انسانی و حرفه ای خود را انجام داده اند و منتی بر هم میهنان خود ندارند چرا که معتقدند «جانم فدای ایران» و اگر باز هم لازم باشد در میدان خواهند بود ولی آیا حاکمیت متقابلا نسبت به آنها قدرشناس بوده است و وظیفه خود را انجام داده است؟ اگر دوباره کرونایی بیاید چگونه میخواهد به آنها بگوید قدردان زحمات شما خواهیم بود.
دکتر احمد نجاتیان
رئیس کل سازمان نظام پرستاری
source